|
مطلبی را در مورد شهرم نوشتم. جایی که تمام زندگی ام را در کوچه های خاکی اش جا گذاشتم و غریب شدم. شاید من تنها کسی باشم که نمی دانم چرا اینجایم! شاید هم همه ی همشهریانم که از بوی فقر و نداری و بی پناهی و سرگردانی مردم شهرشان به تنگ آمده اند و به هوای نفس کشیدن در آسمانی آبی تر آواره شده اند مثل منند. دوستانم نظر دادند. بعضی ها تایید کردند و خیلی ها ناراحت شدند و بزرگترها نصیحت کردند. برای همه تان احترام قائلم و برای دغدغه های زیبایتان سپاسگزارم. آیا فکر می کنید چون در این شهر نیستم میدان را خالی کرده ام؟ ایا بودن در این شهر دردی را دوا می کند؟ مگر ما کیستیم؟ فقط لگد سربازی و قلم رییسی!! و حادثه ای معمولی کلک ما را می کند و فاتحه! این درد درمان دیگری می طلبد. اگر راهکاری باشد که همه فرزندان این ولایت برگردند می تواند کارساز باشد اما ....!؟همه توان ما نوشتن در این دنیای مجازی است که به خاطر همین چند کلمه هم باید به آدم و عالم جواب پس بدهیم. گرچه همین نوشتن هم به نظر من کار کمی نیست. من هم می دانم که وضعیت امروز شهرم نتیجه سیاست ها و برنامه های غلطی است که سالها بر گرده ی این شهر سنگینی کرده است و چه بسیارند کسانی که از قبل همین سیاست ها خوشبخت شدند و روح پدرانشان را در قبر به تعجب واداشتند!! اما دوستان عزیزم، این لحن نوشتن من و این عصبانیت هم خودش از جنس همین نتیجه است. مطمئنا در همه جای عالم فساد و فقر و ... وجود دارد. اما شما به جنس و نوع تخلف ها و نابسامانی ها و ناهنجاری های شهر و استان مان دقت کنید و آن را با گذشته پدران و بزرگان مان مقایسه کنید. ایا واقعا روح و احساس و عاطفه و فکر و اندیشه ما استحاله نشده است؟ اغلب کسانی که از درد اعتیاد، تزریق، قتل، درگیری و ... از بین رفتند و مادران ساده دل شان را ناامید کردند هم کلاسی ها و دوستانم بودند. بچه هایی که معصومیت را از هزارتوی تاریخ ایلیاتی شان به ارث برده بودند اما مظلومانه در اجبار روزهای سیاه بدبختی گم شدند و نام شان را هم کسی زیبا نمی نویسد. اصلا و ابدا نخواسته ام و سرسوزنی هم اعتقاد ندارم که وضعیت موجود به مردم و عملکرد آنها برمی گردد. هرچه گفته ام از دست کسانی است که ...(این قسمت سانسور شد!). کسانی که تا دهان باز کنیم به هزار جرم نکرده متهم مان می کنند. آگهی تبلیغاتی: (موحد گفت: مقصر اول و آخر در محرومیت مناطق مختلف کهگیلویه و بویراحمد و برخی مناطق کشور دولت می باشد) اما آیا به راستی همه تقصیرها از آنهاست یا ما هم مقصریم؟ خودم را تبرئه نمی کنم اما مععتقدم تا زمانی که به هوس لقمه ای نان پاچه خوار هر نامردی می شویم این در بر همین پاشنه خواهد چرخید. دهدشت ما معلول عملکرد تک تک کسانی است که پشت میزهای ریاست آن نشستند و نام و نانی به دست آوردند و هیچ غلطی هم نکردند و نتیجه اش شده است همین شهری که دست هیچ خدایی به دادش نمی رسد. سیستم آموزشی، مدیریتی و ... دست به دست هم داد تا بچه های این ولایت استعدادشان را در جهنم غفلت و بی پناهی به دست آتش بسپارند. آیا من بد حرف زدم یا حرف های بدی زدم؟ فرقی نمی کند. مهم روح بی آلایش شماست که درد را می فهمید و جرات فریاد دارید. مرا ببخشید. اما من همین هستم. کودکی که با هر زخمی فریاد می زند و معنی شلاق را در دست بزرگترها نمی فهمد. کودکی که از شدت گریه کلمه ها را از یاد می برد و آداب و ترتیب حالی اش نمی شود. مرا ببخشید. قصد بی حرمتی به هیچکس را ندارم. حتی آن هایی که ما را به این حال و روز کشیده اند.
نظر شما درمورد یادداشت قبلی من: نسیم سحری: سلام برادر . جالب نوشتید . اما مثل اینکه دیگه از کوره در رفتید . حق با شماست اما به قول دکتر شریعتی از کجا آغاز کنیم ؟ و چه باید کرد ؟ این پرسش ها برای امروز ما نیز مطرح هستند و اولویت دارند بردیزل: برتولت برشت میگوید:ازبیشه ها گذشتم، ببرهاراکشتم،ساس ها(متوسط ها) مراجویدند. دوست : پاراگرافي كه در مورد شاعران شهرت نوشتي حرف مفته....خودت هم ميدوني... مشكل جاي ديگه است...الكي قضيه را حقير نكن افسر: بیا ای دوست اینجا در وطن باش.شریک رنج وشادیهای من باش.زنان اینجا چوشیر شرژه کوشند نون اضافه : برای نجات این شهر قبل از هر چیز باید شهروندانش میدان رو خالی نکنن و آماده پرداخت هزینه باشن. برگرد و برای چیزی که برات مهمه هزینه کن! غلامعباس خدامیان: سلام عزیز وقتی از این حرفها می نویسی مثل کسانیکه یکی برهنه است وهمه ساکتند یکی به خودش جرات میده میگه لباست رفته بالا این حرف انگار حرفی بدی است .همه عادت کردند اگر کسی برهنه باشه بخندند ولی به روی خودشون نیارند . امیر: سلام خوشم اومد حرفاي بيست سال پيش ما را داري زمزمه ميکني آقا رضا هم دليل داره دنبال ترمز باشه ما هستيم از ديار سوق اخه هنوز سوق را فراموش نکرديم رضا سیدی: سلام. ترمز نبریدین ؟ فقط قصد دارین نقش یک منجی را بازی کنین ، دهدشت فقط یه ایران کوچوله همین ! بعضی جملاتی که گفتین جدا ترحم برانگیزه ،فحشهایی که دادین بیشر از این و شاید رقت انگیزه .ناراحتم کردین و بیشتر ناامید ...مجبور به نوشتن نیستین .برای نیشتری کوچک به چند نفر مجبور به دادن فحش و ناسزا و الوده کردن فضا شده اید . جهانبخش: دوست من سلام <با شما موافقم. نون اضافه : عجب! حالت خوبه پسر؟ چی شده؟ ترمز بریدی اخوی! انسانکده: فریدون جان! حرفت و دردت با ارزشه و صداقتت مورد احترام .همونطور که اشاره کردی افراطی گری ریشه خیلی از دردای ماست . ولی چند نکته:1- طول می کشه تا مردم ما که هنوز درگیر ریشه های عشایری و ایلیاتین بتونن روشی تا حد امکان معتدل و به دور از احساسات مضر پیشه کنن. و همین قشر روشنفکر گاها احساساتی که می گی واقعا چندین قدم از خودشون و از خیلیا تو مملکت جلوترن. 2- می دونم این زبونت نیست و حتما خیلی فشار روت بوده که از کوره در رفتی . پس در این مورد فقط میگم "حتما بهتر از من می دونی فرق من و تو با همون جوونای لاابالی و معتاد و ... تو فحش ندادنمونه"......البته همه ما گاهی از کوره در می ریم. فرهاد: سلام دوستی که تا به حال ندیدمت!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12  توسط هیچکس
|
|
|