|
یک دوست ناشناس برایم پیام گذاشته بود. رفتم وبلاگش را دیدم. یک فضای ساده که از سرزمین زیلایی حکایت می کرد. این ولایت که نامش جز محرومیت چیزی را در خاطرمان تداعی نمی کند قطعه ای از ایران بزرگ است. ایرانی که تریبون هایش از صبح تا بوق سگ به ما یادآوری می کنند که چقدر خوشبختیم! صاحب وبلاگ ظاهرا پزشکی است که در این منطقه خدمت کرده و از نزدیک با مردمش و دردهایشان ارتباط داشته است اما جرات نکرده است نام خودش را فاش کند. می دانید چرا؟ از ترس مسئولین!! ای خدا مرا بکشد با این مسئولین مان! با تمام وجودم اطمینان دارم اگر مسئولان ما اندازه سر یک سوزن ذوق و فکر داشتند زیلایی می توانست یک قطب گردش گری کشور باشد. سرزمینی که می تواند با یک سرانگشت توجه و سلیقه و هنر(تو را خدا ببینید من چه انتظاراتی دارم؟!!) اباد شود. آیا شما فکر می کنید اگر منطقه زیلایی متعلق به کشور ژاپن، چین، آمریکا یا هر جای دیگری بود از خاک آن بیشتر از طلا استفاده نمی شد؟ قابل آباد کردن نبود؟ اشتغال زایی نداشت؟ آخر یک شیرپاک خورده ای به من بگوید این ولایت چه کم دارد؟ قسم می خورم اگر دختران زیلایی که با نه سال سن به یک پیرمرد فروخته می شوند در یک کشور غیراسلامی کمونیست بی همه چیز پدرسوخته بود میشد مانکن مدرن ترین مراکز فشن!باشد. می شد فقط چشم هایش را برای تبلیغ ریبون و فراری و ... توی بنرهای لوکس نیویورک دید. می شد به جای گلشیفته فراهانی توی هالیوود بخندد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 20  توسط هیچکس
|
|
|