تنگ سپو روستای غریبی است در حوالی دهدشت. با کوه و تپه های غمگین. زمانی برای خودش اسم و رسمی داشت و مردانی که در برابر هیچ چیزی سر خم نمی کردند. سرزمینی که بزرگترین قلب ها در آن می تپیدند. چهارده فرزند صمیمی و ساده و محجوب اما دریا دل و مرد، از این دیار شهید شدند و چهارده مادر رنج دیده را با پینه های دست و زخم های قدیمی بر دل عزادار کردند. گویا یادواره ای برای آنها برگزار شده است. خیلی دلم گرفته است. این متن را پیشتر نوشته بودم:
همه چیز عادی بود. دسته های تابوت با بوی عطر محمدی و شروه ی مادران ایلیاتی، پیشانی بندهای سبزی که یا زهرا می گفتند و بلندگوهای کهنه ی بی رمق با صدای غمگین آهنگران.
همه چیز عادی بود. خو کردیم به گازهای خردل و برادرها را به خاک سپردیم با بوی دود و گرد و غباری که لباس های خاکی مان را قرق کرده بود.
می خواستیم دنیا را عوض کنیم با زخم هایمان بر دوش و لبخندهایمان بر لب. فکه را با بهشت عوض نمی کردیم. دل داده بودیم به آسمان بازی دراز با جان مان بازی می کردیم. چه قدر تشنه بودیم شب های محرم، وقتی که در تاریکی سنگر بی پناه آرام اشک می ریختیم. گلوله به دل مان می نشست و نسیم خنکی که گاهی از جانب اروند می رسید.
همه چیز عادی بود. جمجمه های ترکیده و چشم های سوخته. پاره های پا و دسته های دست. می خواستیم دنیا را عوض کنیم. پوتین نداشتیم یا حتی دیواری که دست بگیریم و بلند شویم. از خلیج بوی خیانت می آمد با دشداشه و قرآن های بر نیزه. سوختیم و سوختیم و سوختیم و دودمان توی چشم کسی نرفت.
همه چیز عادی بود. تا کربلا راهی نمانده بود. تا خود قدس را با تریل می رفتم اگر سیم های خاردار نامردی نمی کردند و آن میدان مین که پاهایم را از من گرفت. آن قدر جنگیدم که جبهه ها خسته شدند.
حالا خواهرم نشسته است روی یک قبر خالی برایم فاتحه می خواند. غم می خورد و شکر می کند و من پاره های بدنم را از دهان ماهی های اروند جمع می کنم می آورم به شهر. این جا هم همه چیز عادی است.
□
همه چیز عادی است. خیابان ها را داروخانه های شیک قرق کرده اند، سرنگ می فروشند. قسط می دهیم و با بوی دود حال می کنیم. دنیا عوض مان کرده است با زخم های مان بر دوش و لبخندهای مان بر لب. بازار سیاست داغ است. شکم گنده ها میز عوض می کنند و شیمیایی ها روی تخت بیمارستان پهلو می چرخانند تا زخم هایشان هوا بخورد.
موج دیوانه ام کرده است. هذیان می گویم. همه چیز عادی است جز من که همه چیزم غیر عادی است. موج دیوانه ام کرده است. سرم را می کوبم به دیوار. دخترم را کتک می زنم. همسرم را کتک می زنم. مادرم را کتک می زنم. سرم را می کوبم به دیوار. سرم را می کوبم به دیوار. سرم را می کوبم به دیوار. سرم. آخ چه قدر سرم درد می کند.
بین خودمان باشد. هم سنگری هایم را توی جیبم قایم کرده ام آورده ام خانه. محمد، سبزعلی، کاموس، پیران. بازارمان گرم است. شعر می خوانیم و خاطره می گوییم و بعد نوحه می خوانیم، آنها می خندند و من گریه می کنم، بعد سرم را می کوبم به دیوار.
همه چیز عادی است اما نمی دانم چرا من همیشه دلم تنگ است. هر چه می گردم خودم را پیدا نمی کنم. نه پشت کمد چوبی مادرم نه توی آن چمدان سبز که پلاک و چفیه ام را قایم کرده اند. شناسنامه ام را برمی دارم و می روم فکه. بعد طلائیه و هویزه و آخر سر هم می روم لب اروند روی ماسه ها دو رکعت نماز می خوانم. بعد پوتین هایم را می بوشم و لباس های خاکی ام را. چشم هایم را می بندم و می پرم توی آب. آن قدر پایین بروم که ماهی ها بیایند و تکه های بدنم را بخورند.
همه چیز عادی می ماند. شبکه ها فیلمم می کنند و اسمم توی نوحه ها تکرار می شود. دخترم گریه می کند. همسرم گریه می کند. مادرم گریه می کند. اما همه چیز هم چنان عادی می ماند تنها اروند غیر عادی است با موج های دیوانه و ماهی هایش که مدام سر می کوبند به دیوار ساحل.