من می ترسم، پس هستم!!!

یکی از دوستان نازنینم در قسمت نظرات شعر طنز زیر را فرستاده است. شما هم بخوانید. به هر حال نشانه ای است از دغدغه هایی کوچک! که گاهی یک ذهن ایرانی را به خود مشغول می کند.( هر وقت "ابوبوشی" از افشای نامش نترسید حتما باعث افتخار خواهد بود که آنرا در ذیل شعرش افشا کنم!!! . به هر حال هر آدم عاقلی در کشور ما برای زندگی کردن باید بترسد!!!):

بنده ایرانیم ولی هرگز
خوش ندارم هزارکاری را
همچنین بنده خوش نمیدارم
نغمه هرزه قناری را
برنمیدارم از زمین دیگر
گر ببینم دوصد هزاری را
عشق با خط یازده دارم
کی کشم منت سواری را
مفلسم لیک وقت مستی بین(!)
نازهایم به آب جاری را
با انرژی هسته ای بنده
راه خواهم ببرد گاری را
زانکه مانند دوغ بر سفره
می خورم نفت صد دلاری را

روح فردوسی در عذاب است

چند وقتی بود که صدا و سیمای استان در برنامه های شبانه از شاهنامه خوانی در روستاها و نقاط مختلف استان استفاده می کرد و در برنامه ای مستقل با شاهنامه خوانها همکلام می شد. اگرچه عمدا اشعار و قسمتهای خاصی از شاهکار فردوسی کبیر پخش می شد که خدای نکرده به بال قبای کسی و جایی برنخورد! حداقل دلمان خوش بود که آقایان گوشه نظری به سنت و فرهنگ بی بدیل این مردم کرده و برای پر کردن وقت برنامه هایشان هم که شده، به شاهنامه و شاهنامه خوانی اقبالی داشته اند.

ادامه نوشته

اینهم فلسفه کار کردن بنده !!  

دائم برای یک تکه نان کار می کنم

در هر زمان و هرچه مکان کار می کنم

 

از این جهت شبیه به انسانم و مدام

مثل تمام اهل جهان کار می کنم

 

گاهی بروی برج ز ما بهتران شهر

بالاتر از زمین و زمان کار می کنم

 

گاهی در عمق پرلجن چاه مستراح

روی پروژه های "متان" ! کار می کنم

 

بیمارم آنقدر که زمین می خورم مدام

مجبورم آنچنان که "فلان کار" می کنم

 

شاید شما چنین و چنان حال می کنید

وقتی که من چنین و چنان کار می کنم

 

من عاشق حقوق بشر هستم و مدام

در مورد حقوق زنان کار می کنم

 

آنقدر می کنم که بدانند مثل مرد

مردانه با تمام توان کار می کنم

 

می چرخم آنچنان که شبیهم به فرفره

- وقتی که هست در دوران - ... کار می کنم

 

" نابرده رنج گنج میسر نمی شود "

پس رنج می کشم و ز جان کار می کنم

 

من را خدا برای همین خلق کرده است

تا زنده ام برای همان کار می کنم

 

این شعر را برای شما کار کرده ام

بنشین، نفس بگیر و بخوان ...

بی خیال کار!

خیلی باحالی حاج آقا! التماس دعا !

هفته نامه آوای عشایر در شماره 86 خود قسمتی از سخنان حاج آقا محمد موحد نماینده شهرستان مظلوم و عقب نگه داشته شده کهگیلویه را منتشر کرد.
این حاج آقا واقعا از آن حاج آقاهاست! عمامه و عبا هم دارد. نتیجه می گیریم که حق دارد ده پانزده سال آزگار به عنوان نماینده!!!! سرزمین همیشه محروم کهگیلویه بر مسند خدمت!!! مجلس شورای اسلامی تکیه بزند و در پایتخت هر کی به هر کی ما ملت شریف!  از حقوق حقه مان دفاع!!! کند.
ایشان پس از سالها(که برای ما قرنهاست!) نمایندگی و وکالت، زبان به شکوه و شکایت از دولت کریمه گشوده و به زمین و زمان از دست محرومیت منطقه وکالتی اش شکایت برده است. الهی که من بمیرم برایت وکیل باحال من!
چند جمله ای در این باره برای هفته نامه آوای عشایر نوشتم. اما از آنجا که ممکن بود به بال قبای حضرت حاج آقا بر بخورد و این نشریه از آب و نان و زندگی بیافتد فعلا از چاپ آن صرفنظر شده است و ترجیح دادم در همین وبلاگ آنرا بنویسم تا ببینیم آیا امام زمان ظهور خواهد کرد که ما شیعیان یک ذره جرات کنیم و چهار کلمه از عدالت و علی(ع) با قدرت و جسارت بنویسیم ؟!
در فرصتی مناسب" شرح این هجران و این خون جگر" را بهتر و بیشتر بیان خواهم کرد. ضمنا یک غزل "طنز" هم در وبلاگ "نوشته های ادبی" خودم (www.eshgh321.blogfa.com)می نویسم. حتما بخوانید و بخندید! خالی از لطف نیست.
ادامه نوشته

جای فردوسی خالی!!

چقدر به رگمان برخورد وقتی "خلیج فارس" را "خلیج عربی" نامیدند. هیچ اندیشه کرده اید چه اندازه فارسی هستیم؟

امروز می خواستم یک نامه اداری را فقط با کلمات فارسی بنویسم. فکر می کنید توانستم؟ آیا تا کنون تلاش کرده اید این کار را بیازمایید. اکنون می دانم که دکتر "کزازی" چه زجری می کشد!!

البته من پس از کوشش بسیار توانستم چند واژه پیدا کنم ولی در پایان بی ثمر بود چون که به بهانه غریب بودن چینش واژه ها برای یک نامه اداری، آن را رد کردند   .

مرگ من ببینید چه قدر زور می زنم برای فارسی نوشتن؟!!  گفتند "تهاجم فرهنگی" شده است، ما باورمان نشد. این شعر را از "چارلز بوکوفسکی" شنیده اید؟

... خیلی ها وقتی دوزاریشون می افته

                              که دیگه خیلی دیر شده

هیچی ام بدتر از این نیست

که دیر بفهمی ...