من می ترسم، پس هستم!!!
یکی از دوستان نازنینم در قسمت نظرات شعر طنز زیر را فرستاده است. شما هم بخوانید. به هر حال نشانه ای است از دغدغه هایی کوچک! که گاهی یک ذهن ایرانی را به خود مشغول می کند.( هر وقت "ابوبوشی" از افشای نامش نترسید حتما باعث افتخار خواهد بود که آنرا در ذیل شعرش افشا کنم!!! . به هر حال هر آدم عاقلی در کشور ما برای زندگی کردن باید بترسد!!!):
بنده ایرانیم ولی هرگز
خوش ندارم هزارکاری را
همچنین بنده خوش نمیدارم
نغمه هرزه قناری را
برنمیدارم از زمین دیگر
گر ببینم دوصد هزاری را
عشق با خط یازده دارم
کی کشم منت سواری را
مفلسم لیک وقت مستی بین(!)
نازهایم به آب جاری را
با انرژی هسته ای بنده
راه خواهم ببرد گاری را
زانکه مانند دوغ بر سفره
می خورم نفت صد دلاری را
بنده ایرانیم ولی هرگز
خوش ندارم هزارکاری را
همچنین بنده خوش نمیدارم
نغمه هرزه قناری را
برنمیدارم از زمین دیگر
گر ببینم دوصد هزاری را
عشق با خط یازده دارم
کی کشم منت سواری را
مفلسم لیک وقت مستی بین(!)
نازهایم به آب جاری را
با انرژی هسته ای بنده
راه خواهم ببرد گاری را
زانکه مانند دوغ بر سفره
می خورم نفت صد دلاری را
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۶ ساعت 22 توسط هیچکس
|