اداره ارشاد جنین زاگرس را سقط کرد.
فرهنگ لر از دیرباز سرشار از رهایی و جدا از قید و بند سر بر آستان آزادی ساییده و پرنده تیزبال اندیشه فرزندان این دیار دنا را زیر پر و بال گرفته است. شعرها و ضرب المثل ها و داستان های مانده در سینه پیران قبیله ی من روایت گر مردان و زنان آزاده ای است که در دامان بکر طبیعت از پستان شبهایی شیرخورده اند که صدای گوزن و برنو در آن با هم گره می خورد. شب هایی که شیهه اسبان و صدای نی چوپان عاشق گنجشک های آویزان از شاخه های بلوط را مست می کرد و چشمه ها را سرشار.
رد دستان مادران ما بر گلیم ها و جاجیم ها مانده است وقتی که چارقد می بستند و ببرهای وحشی را شیر می دادند.
تاریخ چون پیری لجوج از آسمان مه گرفته این سرزمین می گذرد با کتابی کهنه و عصایی که ردش بر سینه خاموش زمین مانده است در حالی که نام پدران ما را زیر لب تکرار می کند.
حالا در این قطعه از زمین، فرهنگ بی بدیل ما با چرخش قلم کسانی گره خورده است که خدمت را به شکل پله هایی تصور می کنند که نعش آنها را بالاتر می کشد. مقام های اداری چون طنابی پوسیده و بی رنگ به گردن آدم هایی خوش نشسته است که سرودهای دختران شاد ایل را تاب نمی آورند و شعرهای دیوکش جوانان را چون زهری تلخ می پندارند. آنها که کلاه نمدی مردان ایل را هم با دستار تملق عوض کرده اند و یادشان رفته است هیچ قفسی نمی تواند مرغ سپید آزادی را برای همیشه در خود نگهدارد.
جشنواره ملی شعر زاگرس برای اولین بار در یاسوج برگزار شد. خودمان بودیم. بچه های شعر. هرچه در توان داشتیم گذاشتیم. شب ها نخوابیدیم در سرمای استخوان سوز اداره ارشادی که بخاری هم نداشت و داغ شعرهایی شدیم که بچه های ایران برایمان فرستادند. نام زاگرس در شش گوشه ایران تکرار شد و برخی ایرانی های خارج از کشور هم با اشتیاق ما لبخند زدند و پیام فرستادند. بیش از چهار هزار اثر برای جشنواره ای که اولین دوره اش را برگزار میکرد افتخاری بود. افراد مختلف با اندیشه ودیدگاه های مختلف شرکت کردند.
افسوس که این مزرعه را آب گرفته دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
ما برای اولین بار جشنواره ای داشتیم که در سیستم اداری و دولتی اجرا می شد اما صرفا دغدغه اش شعر بود و شعر بود و شعر بود و هیچکس برای هیچکس تملق نکرد و هیچ بخش ویژه ای بودن مدیری را توجیه نمی کرد و شعاری روی زخم شعورمان نمک نپاشید. در این رهگذر فهمیدیم چقدر شاعران این دیار تشنه رهایی و آزادی از شعار و وعده و تریبون و سیاست کاری و ظاهرسازی هستند و چقدر آسمان پریدن در این سرزمین کوچک است.
شرمنده بسیاری از عزیزانی شدم که برایمان شعر و کتاب و نقد فرستادند و نتوانستم دعوت شان کنم. عده ای از داوری ها گلایه کردند. من نیز با آنها هم احساس بودم اما بنا به تعهدی که داشتیم نتوانستیم در آراء داوران تغییری بدهیم. استاد بهمنی و هرمز علی پور افتخار ما بودند و دست بوس شان هستم. امسال شاید به جز اینها از چهره های تخصصی دیگری هم استفاده می کردیم که نشد! هر چند پارسال هم دست به دامان خیلی از بزرگان این عرصه شدیم اما بنا به دیدگاهی که در مورد جشنواره ها هست دعوت ما را قبول نکردند.
این ها را فهمیدیم و می خواستیم این بار با فکر دوستان دلسوز و اندیشمند این عرصه صاحبان نظر و متخصصان مورد قبول را به یاری بطلبیم و جشنواره زاگرس را به جایگاهی ببریم که دغدغه اهل شعر و ادب را تا اندازه ای پاسخگو باشد. جایی که در آن از مسایل مهم جامعه شعر و وضعیت ادبیات بحث تخصصی و قوی به عمل آمده و کیفیت مناسبی برای همایش ها و جشنواره ها از نو تعریف شود. هرچند در این آشفته بازار عقل و احساسی قوی نهیب مان می زد که کناره بگیریم. اما در جایگاه مسئول انجمن موظف بودم از این آب باریکه برای فعالیت و حضور بچه های دور و برمان در یک رویداد فرهنگی دفاع کنم.
اما انگار نمی شود. انگار ما راه را اشتباه رفته ایم. این جا با خواسته های ما گره نخواهد خورد. فلک اندر خیالی است و ملک اندر خیالی. کار همان شده است که همیشه بود!. اینهم شلاقی است که ناجوانمردانه بر پیکر نحیف ادبیات و شعر این استان فرود آمد.
مبالغه نکرده ام. شاید یک از هزار آنچه می خواستیم محقق نشد اما این دغدغه ما بود و من معتقدم همین ایده ها و دغدغه ها ست که جهان ما را می سازند و راه آینده را روشن می کند. می توانستیم بهتر باشیم و می خواستیم بهتر شویم اما نمی گذارند. یا باید بمانیم و وسیله ای باشیم برای بیلان کاری و جشنواره ای پر از شعار و مداحی یا برویم سر در کنج تنهایی فرو بریم و دعا کنیم کار از این که هست (اگرچه چیزی هم نیست) بدتر نشود.
عطای این جشنواره را به لقایش می بخشم و کاری را به عهده نمی گیرم که به ساختار وماهیت آن اعتقادی ندارم. ماهیت جشنواره زاگرس یک کار تخصصی و بی حاشیه در حوزه شعر و ادب بود و لا غیر و حالا که مثل همه کارهای دیگر تبدیل شده است به یک برنامه روتین و نمادین و شعاری معتقدم هیچ تاثیری نه در ادبیات کشور که حتی یک ذره در ترقی بچه های شعر این استان نخواهد داشت. استانی که سال هاست فراموش شده و هیچکس نمی پرسد با داشتن این همه جوان مشتاق و با استعداد و پیشینه بی همتای ادبی مردمانش و قرابت شان با ادبیات و شعر چرا هیچ هایی و هویی از آن نمی آید.
چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست ..... چه مجلس است کز آن های و هو نمی آید؟