۱-   کوچک که بودم فکر می کردم پدرم از همه ی آدم های عالم قوی تر است و بر همه چیز مسلط است.باورم نمی شد که نتواند مثل بروسلی بپرد یا دست کمی از زورو داشته باشد. وقتی که این را به پدرم می گفتم می خندید و می گفت:"بو، امبلا زورو کیه؟".

۲-   خاتمی وقتی در سال ۱۳۸۰ برای بار دوم رییس جمهور شد فکر می کردیم دنیا را عوض می کند. جوانان شاد می شوند. آزادی تا در خانه مان بشکن می زند. دیگر هیچ ملالی نیست الا دوری از شما که به زودی زود دیدارها تازه می شد. اما خاتمی با اقتدار پشت میکروفون زار زار گریه کرد. خنده دار شده بود. شاید خودش بهتر می دانست که بی خودی انتخابش کرده اند! یعنی کاری از دستش برنمی آمد. سیاستمداری هم که کاری از دستش برنیاید به درد دختر خاله اش می خورد.اما خاتمی به درد هیچکس نخورد الا خیلی ها!!!

۳-  نمی توانم جلوی این فکر را در سرم بگیرم که آیا دوباره خاتمی می خواهد نقش استامینوفن را بازی کند تا عده ای که برای میز و صندلی جذاب ریاست شکم هایشان را صابون زده اند چند روزی به نوایی برسند و بعد پوتین برای سربازان ده جفت، دستبند به اندازه کافی، پول برق را جدا بدهیم پول گاز را جدا و دیگر هیچ؟

۴-   ما الان انرژی هسته ای داریم. سهام عدالت داریم. کارت سوخت داریم. عزت و احترام و آزادی داریم. ماهواره امید هوا کرده ایم. سر برج میلاد را کرده ایم توی هفت آسمان. غزه را بازسازی می کنیم. با آمریکا رابطه برقرار می کنیم. مدیریت دنیا را تغییر می دهیم و آنگاه پا می انداریم روی پا و با خیال تخت منتظر ظهور می مانیم. دیگر چه کمبودی داریم؟

۵-    خیلی از دوستانم مخالف نظر من هستند و حق دارند. بالاخره آدمی با آرزو زنده است.اما من نمی خواهم خودم را گول بزنم. احمدی نژاد آنقدر بود که روی حرفش بماند حتی اگر دنیا مقابلش بایستد. احمدی نژاد حتی از مشایی دفاع کرد و حاضر نشد او را برکنار کند در حالی که برخلاف سیاست های خودش و نظر مراجع و مسئولین و ... حرف زده بود اما خاتمی نتوانست در دفاع از وزیران و دوستان و متحدان خودش کاری بکند. این سید محمدی با لبخندهایش کاری از دستش برنمی آید. بگذارید دلمان را خوش کنم به طرح تحول اقتصادی و اردوغان و وعده های اوباما و کیک زرد و عدالت و به پدر و مادرم بگویم که نگران نباشند. که همه چیز امن و امان است. که الگوی کشورهای آزادی خواه دنیا شده ایم. که آزادترین کشور جهان را داریم. که من حالم خوب است وامیدوارم به زودی زود دیدارها تازه گردد. که بچه ها را از طرف من ببوسید و بگویید بعد از این همه سال برخلاف تمام قول هایی که به آنها داده بودم کاری از دستم برنمی آید. که خدا احتمالا هنوز زنده است. همین.